دیروز غروب و امروز غروب...p
ولی باز احساس میکنم ک هستی...
امشب رفتیم خونه مامان اینا شب نشین...از امل اومده بودن...
مامان اصلا مارو دوس نداشت...از طرفی هم واسه اون موضوع نی نی ناراحت بودم
کلا شب زشتی بود...
ب اقایی تو تلگرام تو خونه مامانش گفتم ک شدم...ناراحت شده بود...ولی هی ب من الکی میگفت غصه نخوری
دوس دارم این روزا زود بره....
نوشته شده در یکشنبه ۵ دی۱۳۹۵ساعت ۱:۲ قبل از ظهر توسط خانمی و آقایی|
برچسب: هنوز,چیزی,معلوم,نیستهستی,درمن,نه؟؟,
نویسنده: النا ابراهیمی
تاريخ: يکشنبه
5 شهريور
1396 ساعت: 18:56